اعــــــــــــــــدام...

حکم اعـــــــــــدام بود…


زندانی لحظه ای مــــــــــکث کرد و بوســــــــــه ای بر طناب دار زد…


دادستـــــــــــــان گفت:صبرکنیــــــــــــد،این چه کاریست؟؟
؟

زنـــــــــــــدانی خنده ای کـــــــــــــرد و

گفت:طــــــــــــناب نمیزاره زمیــــــــــن بیافتم،ولی آدمـــــــــــــا بدجوری

زمینم زدن...

/ 85 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

شرمنده گرفتاری زیاده یک چتی زدیم خوشحال میشم اگر بیای توش http://www.jordanchat.ir/?Chat#

nafas

سلام عزیزم این وبلاگ داداش امیره بهش سر بزن. lovely2013.persianblog.ir

هورام

سکوتم مرحم است،مرحم زخمم... خوب خوبم که نمی کند،فقط دردش را کم می کنــــد؛ همیـــــــــن..!

asal

واقعا همین طوره

محمد

[گریه]چرا؟ دیگه نمیای آخ[ناراحت]انشاالله در سلامت باشی و هیچ اتفاق بدی برات نیوفتاده باشه

aytan

فلسفه زندگی انسان در این جمله خلاصه میشود....... فدا کردن آسایش زندگی برای فراهم آوردن وسایل آسایش زندگی [گل][گل]

یه پسر ساده و مثبت

یک نخ آرامش دود میکنم به یاد ناآرامی هایی که از سر و کول دیروزم بالا رفته اند یک نخ تنهایی به یاد تمام دل مشغولی هایم … یک نخ سکوت به یاد حرفهایی که همیشه قورت داده ام … یک نخ بغض به یاد تمام اشک های نریخته کمی زمان لطفا ، به اندازه یک نخ دیگر ، به اندازه قدم های کوتاه عقربه … یک نخ بیشتر تا مرگ این پاکت نمانده